درباره نویسنده
مصطفی نبوی
* هدف از ایجاد این وبلاگ آشنایی دانشجویان علاقه مند به مبحث نیرو گاه ها و تجهیزات نیرو گاه و مسائل فشار قوی می باشد * *باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم و بیش از اینها بنویسیم و چیز هایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن و نوشتن آنها این احساس در ما بیدار شود که انسان تر شده ایم !....*
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مصطفی نبوی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مادرم روزت مبارک
  • اطلاعیه
  • نیروگاه های گازی
  • همکاری
  • عهدنامه 1391
  • پیام نوروز 1391
  • کتاب زیبای تو توئی ؟! ( سه جلدی)
  • ساختمان و اساس کار ژنراتور سنکرون
  • پیام تسلیت
  • اولین توربین بادی بدون ملخ دنیا
  • روشهای مختلف راه اندازی موتورهای آسنکرون
  • 15 روش فکر کردن
  • ویژه مدارس
  • ویژه دانشگاه ها
  • زندگی نامه استیو جابز
  • مشاوره تحصیلی
  • آزمایش عایقی ترانسفورماتورها در محل نصب بمنظور افزایش قابلیت اطمینان آنها
  • 30 روش و راهکار برای پیوستن به انسان های موفق
  • انسان چیست؟
  • بهترین شیوه مطالعه
  • آقای مدیر عامل
  • پیام تسلیت
  • محک
  • مقدمه ای بر نیروگاه های گازی
  • گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
  • چگونگی عملکرد نیروگاه لوشان
  • اندرزهای شکسپیر
  • نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت!
  • سیستم مانیتورینگ On-Line ترانسفورماتور
  • کلیدهای اتوماتیک فشار ضعیف
کلمات کلیدی مطالب
  • مشاوره (۱٢)
  • پیام مدیر (۱٠)
  • تجهیزات نیرو گاه (۸)
  • ماشین های الکتریکی (٢)
  • تدریس (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • نرگس محمدی ( روانشناسی )
  • نازنین زهرا لک ( روانشناس بالینی)
  • تو توئی؟! ( امیر رضا آرمیون)
  • جامعه مهندسین برق ( عماد کشاورز قاسمی )
  • جوان مرگ
  • جمله هاي طلايي
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



برق_ قدرت و مشاوره
.من خوشبخت ترین انسان روی زمینم چون من منم و تو توئی !!! ( مصطفی نبوی)
کتاب زیبای تو توئی ؟! ( سه جلدی)
نویسنده: مصطفی نبوی - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

 

 

* عیدی شما به یک دوست... هدیه ای به یاد ماندنی و تأثیر گذار... *


ورود شما و دوستانتان را به جمع میلیونی خوانندگان کتاب زیبای تو توئی ؟! تبریک می گوییم و امیدواریم که زنجیره عشق، امید و محبت به شما ختم نشود و همچنان ادامه یابد...




فروش در بیش از 500 کتابفروشی معتبر در سراسر ایران




http://uru.persianblog.ir/




موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات

اطلاع رسانی: 88208219-021


ادامه مطلب ...
نظرات ()



15 روش فکر کردن
نویسنده: مصطفی نبوی - چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠

80 درصد از انرژیتان را به 20 درصد از مهمترین فعالیت‌هایتان اختصاص دهید. یادتان باشد که نمی‌توانید در آنِ واحد همه جا باشید، همه را بشناسید و همه کاری انجام دهید. و از انجام همزمان چند کار اجتناب کنید: ممکن است کارایی شما را به 40% برساند.

افراد موفق خود را در معرض ایده ‌ها و آدم‌های مختلف قرار می‌دهند.


 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مشاوره تحصیلی
نویسنده: مصطفی نبوی - چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠

مشاوره تحصیلی برای دانش آموزان و دانشجویان 

 

دیگر نگران آینده نباشید

 

روشی جدید در شیوه آموزشی و مشاوره

 

به صورت کاملا رایگان و به صورت اینترنتی

 

فقط کافی است مشکلات و سوالات خود را به ایمیل :

 

mustafanabavi@yahoo.com

 

ارسال نمایید

 

با تشکر

مدیریت وبلاگ

Mustafa.Nabavi 

نظرات ()



30 روش و راهکار برای پیوستن به انسان های موفق
نویسنده: مصطفی نبوی - شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
آدم های موفق خودشان را با افرادی که با آنها هم فکر هستند، متحد می‌کنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می‌دانند و می توان گفت آدم های موفق 30 فرق کلی با دیگران دارند که دانستن آنها بد نیست :
 


1. فرصت‌هایی را می‌بینند و پیدا می‌کنند که دیگران آنها را نمی‌بینند.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



انسان چیست؟
نویسنده: مصطفی نبوی - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شکست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می کند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد
 
نظرات ()



بهترین شیوه مطالعه
نویسنده: مصطفی نبوی - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

 

خلاقیت و طرح شبکه ای مغز:

 بهترین شیوه برای یادگیری خصوصا" فراگیری مطالب درسی است .در این روش شما مطالب را میخوانید بعد از درک حقیقی آنها نکات مهم را به زبان خودتان و بصورت کلیدی یادداشت می کنید و سپس کلمات کلیدی را بروی طرح شبکه ای مغز می نویسد ( در واقع نوشته های خود را به بهترین شکل ممکن سازماندهی می کنید و نکات اصلی و فرعی را مشخص می کنید)تا در دفعات بعد به جای دوباره خوانی کتاب ، فقط به طرح شبکه ای مراجعه کرده وبا دیدن کلمات کلیدی نوشته شده بروی طرح شبکه ای مغز ، آنها را خیلی سریع مرور کنید . این روش درصد موفقیت تحصیلی شما را تا حدود بسیار زیادی افزایش میدهد و درس خواندن را بسیار آسان می کند. و بازده مطالعه را افزایش میدهد.

 

موفق وپیروز باشید

مصطفی نبوی 

لبخندلبخند 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آقای مدیر عامل
نویسنده: مصطفی نبوی - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

 

هیچ گاه والدین اش را ندید، فرزند آینده بود، رویایی در سر داشت: می خواست با سیب گاز زده ای از گاراژ خانه اش دنیا را دگرگون کند...آسوده بخواب، آنهایی که چنین برای رویای خود می جنگند، هرگز نمی میرند
اسطوره رفت...

برای استیو جابز، خالق اپل که در اثر بیماری سرطان درگذشت...






داستان زندگی آقای مدیر عامل

 

پیشنهاد می کنم خواندن این متن زیبا را که ترجمه این سخنرانی است از دست ندهید!



من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما، که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیــا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام! امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست ، سه تا داستان است.



اولین داستان، مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:



من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج ≪رید≫، ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل، تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب، حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم.

زندگی و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد! مادر بیولوژیکی من، یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد تا یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او به شدت اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم، ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من، این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه؟ و آنان گفتند که حتماً.

مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش، من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه دانشگاه خرج می کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده چندانی برایم ندارد! هیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم، ترک تحصیل کردم؛ ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده است. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم.

زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم.

من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را در کشور می داد. تمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدی نداشتم که کلاس های خطاطی، نقشی در زندگی حرفه ای آینده من داشته باشد؛ ولی ده سال بعد از آن کلاس ها، موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر ≪ مکینتاش ≫ را طراحی می کردیم، تمام مهارت های خطاطی من دوباره توی ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم.

مک، اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم، مک هیچ وقت فونت های هنری الان را نداشت. همچنین، چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب، می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد، ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود: ≪ شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. ≫ این چیزی است که هیچ وقت مرا ناامید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.



داستان دوم من، در مورد دوست داشتن و شکست است:



من خوش شانس بودم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم ≪ هواز≫ شرکت ≪ اپل≫ را درگاراژ خانه پدر و مادرم، وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم. ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ ≪ مکینتاش≫. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم، هیأت مدیره اپل مرا از شرکت اخراج کرد! چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی سـاده! شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره شـرکت داشته باشد استخـدام کرده بودیم. همه چیز خیـلی خـوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال، در مورد استراتژی آینده شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.



احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در ≪ سیلیکان ولی ≫ ( محل شرکت اپل) نبود، ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودد. احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود! سنگینی موفقیت، با سبکی یک شروع تازه، جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد، یک شرکت به اسم ≪ نکست≫ تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم ≪ پیکسار≫ و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار، اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم ≪ توی استوری≫ به وجود آورد که الان موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست، انقلابی در اپل ایجاد کرد.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم، شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد، ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود ≪ که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم. ≫



داستان سوم من، در مورد مرگ است:



من هفده سالم بودم، یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال، هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه؟ هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم.

به خاطر داشتن این که بالاخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده، که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم، چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتنــد این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد که به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری کنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم.

من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب، روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آنها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت: وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کردم؛ چون دکتر به او گفته بود که سرطان من یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان.

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد، حتی آنهایی که می خواهند بمیرند و به بهشت بروند! ولی با این، وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه، صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم، یک مجله ی خیلی خواندنی به نام ≪ کاتالوگ کامل زمین ≫ منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود. این مجله مال دهه شصت بود؛ موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود. تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولاروید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه ≪ گوگل ≫ الان، ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد، آنها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الان شما بودم و روی جلد آخرین شماره شان یک عکس از صبح زود یک منطقه روستایی کوهستانی بود - از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:



Stay Hungry, Stay Foolish



این پیغام خداحافظی آنها بود، وقتی که آخرین شماره را منتشرمی کردند:



Stay Hungry, Stay Foolish



این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الان وقت فارغ التحصیلی شما، آرزویی هست که برای شما می کنم.

نکته:از شما خواننده عزیز می خواهم که این داستان زیبا و عمیق را چندین بار بخوانید و مفهوم آن را به خوبی درک کنید و برای عزیزانتان نقل کنید...

مصطفی نبوی

لبخند

نظرات ()



گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
نویسنده: مصطفی نبوی - دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

پیری برای جمعی سخن میراند.


لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.


بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.


او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟


گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید...

 

موفق باشید

مصطفی نبوی

لبخندلبخند 

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



اندرزهای شکسپیر
نویسنده: مصطفی نبوی - شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

 

William Shakespeare Said :

ویلیام شکسپیر گفت :


I always feel happy, you know why?

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


Because I don't expect anything from anyone

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم


Expectations always hurt ...

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...


Life is short ...

زندگی کوتاه است ...


So love your life ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...


Be happy

خوشحال باش


And keep smiling

و لبخند بزن


Just Live for yourself and ..

فقط برای خودت زندگی کن و ...


Befor you speak ؛ Listen

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن


Befor you write ؛ Think

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن


Befor you spend ؛ Earn

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش


Befor you pray ؛ Forgive

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش


Befor you hurt ؛ Feel

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن


Befor you hate ؛ Love

قبل از تنفر ؛ عشق بورز


That's Life �

زندگی این است ...


Feel it, Live it & Enjoy it

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

 

زندگی این است

موفق باشید

مصطفی نبوی


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت!
نویسنده: مصطفی نبوی - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠

 

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !


استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببنید . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به او یاد نداد . بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !


سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند  و به عنوان قهرمان سراسری کشور برگزیده شود .


وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید ، استاد گفت :« دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان ی فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ تو بود ، که تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکاناتی به عنوان تقطه قوت است.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



رؤیای خود را دنبال کن.
نویسنده: مصطفی نبوی - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

 من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد. یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد. داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد. آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه 200 جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید. و سپس نقشه یک ساختممان 370 متر مربعی را کشید که در مزرعه 200 جریبی او واقع شده بود. او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک F (نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من». پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟ معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم. پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست. بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم. بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب 200 جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه 370 متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری. اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.

 

(نویسنده بک کانفیلد)

موفق باشید

مصطفی نبوی 

لبخندلبخند 

نظرات ()



نوآوری و خلاقیت در مدیریت
نویسنده: مصطفی نبوی - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

چکیده :

خلاقیت عبارت است از به کارگیری تواناییهای ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید. فراگرد ایجاد فکرهای جدید و تبدیل آن فکرها به عمل و کاربردهای سودمند را نوآوری می گویند. درغالب مدیریت سازمان، موفقیت نهایی و حتی گاهی بقای آن به میزان توانایی برنامه ریزان در ایجاد نوآوری و به کارگیری فکرهای نو بستگی دارد. مهمترین دلیل نیاز به خلاقیت و نوآوری بروز مشکل است. حل مشکل به دو شیوه حل عقلایی و حل خلاقانه مشکل میسر است. برای ظهور یک ذهنیت خلاق باید تعریف دقیقی از مشکل ارائه گردد همچنین زمینه استفاده از راه حلهای گوناگون و سوای از راه حلهای مرسوم، ایجاد شود.

 

  


 



ادامه مطلب ...
نظرات ()